تبلیغات
رویاهای شاعرانه
رویاهای شاعرانه

برگرد..

دوشنبه 3 آبان 1395

سوار قایق من شو...به رود من برگرد

 كویر شو به سراب حدود من برگرد

 

اگرچه تشنه ی مهرم ...  تو ابر باش و نبار

به استحاله ی اوج و فرود من برگرد

 

  خدای حوصله ای باز هم نجابت كن

به انزوای ركوع و سجود من برگرد

 

 تویی كه "موی میانت به چون منی نرسد"

ثواب كن به خیال حسود من برگرد...

 

بیا و تشنه ی من باش و آب بازی كن

به حوض كوچك شعر كبود من برگرد 

 

 شبیه نور طلایی میان حالت آب

به انكسار جهان در وجود من برگرد

 

بیا و قاصدكی باش و در تلاطم باد

روان شو و به تن تار و پود من برگرد

 

 به استعاره ی غمناك عشق، عادت كن

به شور سركش شعر و شهود من برگرد.


ای بی وفا ، راز دل بشنو

یکشنبه 12 دی 1395

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر   

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی

 سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم

وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند

به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

 ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو

 روی دل بود به سوی آستانه ی تو

تا آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا

رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی

سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم

وقت دیدن او ، راه دیده مگیر


فروغی بسطامی

یکشنبه 12 دی 1395

به جان تا شوق جانان است ما را

چه آتش‌ها که بر جان است ما را

بلای سختی و برگشته بختی

از آن برگشته مژگان است ما را

از آن آلوده دامانیم در عشق

که خون دل به دامان است ما را

حدیث زلف جانان در میان است

سخن زان رو پریشان است ما را

چنان از درد خوبان زار گشتیم

که بیزاری ز درمان است ما را

ز ما ای ناصح فرزانه بگذر

که با پیمانه پیمان است ما را

ز بس خو با خیال او گرفتیم

وصال و هجر یکسان است ما را

سر کوی نگاری جان سپردیم

که خاکش آب حیوان است ما را

شبی بی روی آن مه روز کردن

برون از حد امکان است ما را

گریبان تو تا از دست دادیم

اجل دست و گریبان است ما را

به غیر از مشکل عشقش فروغی

چه مشکل‌ها که آسان است ما را


مرا ببخش

یکشنبه 12 دی 1395

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو

هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود

ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیازمند بخششم

چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام


سکوت

یکشنبه 12 دی 1395

شعر سکوت مشیری, شعر فریدون مشیری

 من سکوت خویش را گم کرده‌ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم

من، که خود افسانه می‌پرداختم،
عاقبت، افسانه‌ی مردم شدم!

ای سکوت، ای مادر فریادها،
ساز جانم از تو پرآوازه بود،

تا در آغوش تو راهی داشتم،
چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت، ای مادر فریادها!

گم شدم در این هیاهو، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم
زندگی پر بود از فریاد من


حرف دل

شنبه 11 دی 1395

میزنم حرف دلم چون که شنیدن دارد
کفتری در دل ما حال پریدن دارد

مثل خط بر دل فیروزه و سنگ نجفی
خال بر گونه به والله خریدن دارد

عشق گل باعث باریدن شبنم عجبا
دیدن وجه خدا اشک و تپیدن دار.

نقش تو حک شده بر کوه و چمن دلبرمن
نقش تو ارزش مستانه کشیدن دارد

نشوم مست به هر پیک و شرابی، نشوم
پیک های لب تو مست و چشیدن دارد

چون شدی یوسف من عاشق و دیوانه شدم
دست من پیش تو بد شوق بریدن دارد.


ای صبر..

جمعه 10 دی 1395

تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر!

با هر دل خسته آشنایی،ای صبر!

گفتند همانکه غم دهد صبر دهد

غم آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟!


.

جمعه 10 دی 1395

لبم یاد لبت افتاد دلم در سینه ام لرزید
نبودی آتش سیگار فقط حال مرا فهمید

نشستم دور هر چیزی به جزتوخط کشیدم تا
بفهمی عاشقت هستم بدون ذره ای تردید

نبودی و نبودی و نمی آیی و من هستم
همیشه زیر بارانی که بعداز رفتنت بارید

ببین باران که می آید کمی کمترهوایی شو
تصور می کنم مستی شبیه ساقه های بید

توهم میزنم بادی که در کوچه تو را بویید
برای مردم آزاری نمک بر زخم من پاشید

حسادت چیزخوبی نیست ولی ازتو چه پنهان که
دلم از نقش پروانه به روی سینه ات رنجید

محاسن را نمی خواهم کشیدم تیغ بر صورت
خودم دیدم که چشم توبه ریش عاشقت خندید

صبورم سالمم تنها سرشبها خودآزارم
لبت خندان، خیالت تخت سرم با قرص ها خوابید

حسین آهنی


عشق زیبای من تولدت مبارک

جمعه 10 دی 1395


شمع ها را فوت نکن عزیزم

لحظه ای صبر کن تا بگویم حرف های دلم را

خداوند همیشه نگه دار تو باشد

زندگیت را از شادی پر سازد

بمیرم هرگز نبینم غم تو اشکی نباشد روی گونه ی تو

عزیزم بهترین ها برای تو

مبارک باد میلاد تو


                                               




دل به تو دادم

جمعه 10 دی 1395

دل به تو دادم که به خونش کشی
دق بدهی تا به جنونش کشی ؟

دل به تو دادم که فریبش دهی
کوهی از اندوه نصیبش دهی ؟

دل به تو دادم که حرامش کنی ؟
آهوی در بند به دامش کنی ؟

دل به تو دادم که بسوزانی اش
جامه ای از درد بپوشانی اش ؟

دل به تو دادم که هوایی کنی
بال و پرش چیده و راهی کنی ؟

دل به تو دادم که خرابش کنی
تشنه به آغوش سرابش کنی ؟

دل به تو دادم که زمین اش زنی
خرمن آتش به یقین اش زنی ؟

دل به تو دادم که تمامش کنی
خون جگر در می و جام اش کنی ؟

دل به تو دادم که چنین باختم
شعله ی سوزان به خود انداختم

پس بده این خون شده ی خسته را
این صدف خالی و بشکسته را

( نیست دگر در صدفش دانه ای)
( سنگ شده در کف دیوانه ای )

بتول مبشری


بگذار

دوشنبه 22 آذر 1395

بگذار که من با نفسَت شعر بسازم
دل را پس این پرده به یک عشوه ببازم

در موسم پاییزی معشوق مجازی
بر عشق حقیقیِ تو صد بار بنازم

در شام نگاهت بشوم شمع نهانسوز
تا صبح فرو ریزم و در دل بگدازم

گنجشک غزل را به کمک گیرم و یک روز
در گوشهء ایوان دلت خانه بسازم

حالا تو ردیفم شده من قافیه باشم
دنبال تو تا آخر دفتر بنوازم


khodavandaaaaaa be man biamoz...

دوشنبه 22 آذر 1395



دلم گرفته

شنبه 29 آبان 1395

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!
  بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...


     بیا تا دل کوچــــــــــکم را
  خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!


   خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..
    که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!


      بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...
     که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!


          خدایـــا کمـــک کـــن :
     که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...


   کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...
    مبـــادا بمیـــرد...!!!


     خــــدایــا دلــــــم را
      که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...


    اگر چه شــــــکســــــته!!!
             شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!


دلتنگی

شنبه 29 آبان 1395

هرچقدر که سرتو گرم کنی

هرچقدر که حواستو پرت کنی

هر چقدر که دور و برتو شلوغ کنی

باز تو یه لحظه میاد ومچتو میگیره

دلتنگیتو می گم!!!!!


لعنتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چهارشنبه 12 آبان 1395

ڪـآفـﮧ…

شـعـر…

سـیگـار

بـُغـض…

ضـَجــﮧ…

شـَب گـریـﮧ…

لـعنتـی تـو بـا چـﮧ چیـزـی فـرـآمـوش مـی شـوـی؟


گفتی

چهارشنبه 12 آبان 1395

گفتی...


ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ:ﻣﻦ ﺑﻮﺳﻢ ﺗﻮﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻤﻨﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ: ﮔﺮﺑﺒﯿﻨﺪﮐﺴﯽ؟ ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ:ﺯﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﺍﮔﺮ ﻧﺎﮔﻪ ﺭﻗﯿﺐ ﺁﯾﺪ ﺯﺩﺭ؟

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ: ﺑﺎ ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮﯼ،ﺍﻭﺭﺍﺯسر ﻭﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ:ﭼﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺑﮕﻮ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﻮﻥ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺍﻡ؟

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ:ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻭ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ: ﺍﺯﺑﯽ ﻃﺎﻗﺘﯽ،ﺩﻝ ﻗﺼﺪ ﯾﻐﻤﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ: ﺑﺎ ﯾﻐﻤﺎ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﺎﺭﯼ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ: ﺍﮔﺮ ﺍﺯﮐﻮﯼ ﺧﻮﺩ،ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﺮﻭ

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ:ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ: ﺍﮔﺮﻣﺮﮔﻢ ﺭﺳﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﮕﻮ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ:ﺯﻣﯿﻦ ﺗﺎ ﻋﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ







فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها