تبلیغات
رویاهای شاعرانه

گاهی باید رفت

حرف زیاد است ...



اما گاهی نمی دانی چه بگویی !.!.!



گاهی فقط باید رفت ...



چیزی شبیه کم آوردن !!!

 

 

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


♥ شنبه 5 اردیبهشت 1394 ساعت 10:21 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

...

اگــــــــر مـــے بــیــنــــے هــنـــــــوز تــنــهــــــام ...

بـــــــﮧ خــــــاطـــــــــر عــشـــــق تــــــو نــیــســـت !!

مــن فــقـــــــط مـــــے تــــــرســـــــم ؛

مــــے تـــــــرســـــــم هـــمـــــــﮧ مــثـــــل تــــــو بـــــاشــــــنـد . . . !!


18Ex


♥ دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 11:50 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

faal...

فال‌مان هرچه باشد
باشد ...
حال‌مان را دریاب !
خیال‌کن حافظ را گشوده‌ای و می‌خوانی :
« مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید »
یا
« قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود »
چه فرق ؟
فال نخوانده‌ی تو

منم !


18zA


♥ دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 11:42 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

maher

همه ماهر شده اند

یک نفر هزاران نفر را با هم دوست دارد !

اما من …

ناشیانه

به یک نفر دل میبندم

هزاران بار

4jisjzexx36hmj74t2c.jpg


♥ دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 11:41 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

تو که

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم کــه تو می آمدی و دل می رفت
محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پـــــری یک دو نظر آمد و رفت
با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

“آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد
یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

“آی تو، تو کـــــه فریب من و چشمان منی
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای
تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای”

در نگــــــــــــــاه تو که پیوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپیدار قدت
چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی مــن
آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من


♥ شنبه 14 آذر 1394 ساعت 09:40 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

تنها خدا

نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت


نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است 

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا 

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا 

آورده ای سند؟
بلی 

چه ؟
دو قطره اشك 

داری تو ضامنی؟ 
بلی

چه كسی ؟ 
تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا 


♥ شنبه 14 آذر 1394 ساعت 09:38 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

هر روز

چرخ می زنم در دنیا

هر روز

شعله ها کشیده تر...

فریادها بلندتر

و سنگ ها بی تاب تر می شوند

دخترکی صدایم می زند:

_مامان؟ نسترنم را کجا بکارم؟

_روی دامنت!

 




♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:45 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

..



آه تو می دانی

تو می دانی که مرا

سرباز گفتن کدامین سخن است

از کدامین درد!!



♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:43 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

من سردم است

من سردم است
و انگار
دیگر هیچ وقت گرم نخواهم شد
اى یار
اى یگانه ترین یار
آن شراب مگر چند ساله بود؟
 
 


♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:31 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

بعد از سال ها

بعد از سال ها

بیدار می شوم

پیرهنم را از موج ها می تکانم

و از در بیرون می زنم

حالا برگشته ای ببینی چند دریاچه روی تنم مانده است؟

حالا برگشته ای

روبه رویم

  و با دست هایت

تمام گذشته ها را نقاشی می کنی...

می گویی

عشق زنی بود با دامنی قرمز

   که در شلوغی اقیانوس

        میان رقص ماهی ها

               گم شد...

بلند می شوم دلتنگی را مثل روبانی خاکستری

      از دور گیسوانم باز می کنم

و لب هایم را

   روی لب های شمعی می گذارم

که گوشه ی اتاق

    زندگی ام را روشن می کرد

آب می شوم

آب می شوم...

 

 


♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:30 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

چیزهای زیادی هست

چیزهای زیادی هست

مهم تر از آزادی

که شهر را به خودش بیاورد

می خواهم بدانم

پرنده های روی سیم برق حواسشان کجاست

که شاخه ها را از یاد برده اند؟

 و بارانی که می بارید

و لب هایم را

از روی صورتم پاک می کرد

من را با کدام جنگل غبار آلود اشتباه گرفته بود؟

حرفی ندارم برای گفتن

مثل ساعت دیواری خانه

که عقربه هایش را

لحظه های سنگین شکسته  ان


♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:28 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

اسمان..


شد جهان از یادم... 

 

  

 

 

 

به آسمان که نگاه می کند 

یعنی 

همه چیز را گفته است 

گاه گرم می گیرد با درخت ها 

گاه  

هم بازی نور و دریا 

می ترسم ببوسمش 

می دانم به او نزدیکتر بشوم 

بال می گشاید 

 


♥ چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 06:24 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

...

یه زخم تازه کم دارم، برای باور پاییز

خرابم کن که دلگیرم، ازاین آبادی پرهیز

منو تا گریه یاری کن، حریص امن آغوشم

منو بشناس، که از یاد همه دنیا فراموشم


♥ پنجشنبه 5 شهریور 1394 ساعت 03:45 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

تنهایی

فریادها مرده اند سکوت جاریست
 
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است!
 
میگویند خدا تنهاست!
 
 اما ما که خدا نیستیم!!
 
چرا از همه تنهاتریم!!!


♥ پنجشنبه 5 شهریور 1394 ساعت 03:40 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

درد

  همه زندگیم " درد" است؛ درد...

   نمی دانم عظمت  این كلمه را درك می كنی یا نه؟

  وقتی می گویم درد،

  تو به دردی فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از یك بیماری شدید بكشد...

  نه؛ روحم درد می كند...


♥ پنجشنبه 5 شهریور 1394 ساعت 03:39 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

....

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


♥ چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 12:25 ب.ظ توسط sharareh y نظرات()

.: تعداد کل صفحات 121 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]